♥♥♥وبلاگ ادبی♥♥♥



 به سراغ من اگر می آیید...
            نرم و آهسته بیایید...
                                     مبادا که ترک بردارد،
                                          چینی نازک تنهایی من...!!!

+ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ساعت 12:20 توسط فاطمه

زندگی دشوار است....

من خلاف جهت آب شنا کردن را ...

مثل یک معجزه باور دارم!

آخرین دانه ی کبریتم را می کشم در باد

           هر چه بادا

                             باد....!!!


برچسب‌ها: جملات زیبا و کوتاه
+ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ساعت 20:27 توسط فاطمه

زندگی دشوار است....

من خلاف جهت آب شنا کردن را ...

مثل یک معجزه باور دارم!

آخرین دانه ی کبریتم را می کشم در باد

           هر چه بادا

                             باد....!!!


برچسب‌ها: جملات زیبا و کوتاه
+ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ساعت 20:25 توسط فاطمه

بی تو این جا همه در حبس ابد تبعیدند                      سالها هجری و شمسی همه بی خورشیدند

از همان لحظخ که از چشم یقین افتادند                      چشم های نگران آیینه ی تردیدند

غرق دریا ی تو بودند ولی ماهی وار                             باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند                      کس ندیدند در آیینه به خود خندیدیند

سیر تقویم جلالی تو خوش است                               فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها                             از همین روز،همین لحظه،همین دم عیدند...

                                                  قیصر امین پور


برچسب‌ها: شعر برای میلاد امام زمان, ع, شعر برای امام زمان
+ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ساعت 12:7 توسط فاطمه

        ستاره های عزیز!

                  ستاره های مقوایی عزیز...!

      وقتی در آسمان دورغ وزیدن می گیرد

                 دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد....؟؟؟

        ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه...

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد...!!!

                  من سردم است...

                                 من سردم است  و انگار.....

                                                           هیچوقت گرم نخواهم شد....!!!

                                                                                          فروغ فرخزاد


برچسب‌ها: شعر ستاره های مقوایی, فروغ فرخزاد, شعر نو
+ شنبه هفدهم خرداد 1393 ساعت 17:15 توسط فاطمه

نه همین می رمد آن نوگل خندان از من

می کشد خار در این بادیه دامان از من

 

با من آمیزش او الفت موج است و کنار

روز و شب با من و پیوسته گریزان از من

 

قمری ریخته بالم به پناه که روم

تا به کی سرکشی ای سرو خرامان از من

 

به تکلم به خموشی به تبسم به نگاه

می توان برد به هر شیوه دل آسان از من

 

نیست پرهیز من از زهد،که خاکم بر سر!

ترسم آلوده شود دامن عصیان از من

 

گر چه مورم ولی آن حوصله با خود دارم

که ببخشم،بود ار ملک سلیمان از من

 

اشک بیهوده مریز از دیده کلیم

گرد غم را نتوان شست به طوفان از من...

 

کلیم همدانی


برچسب‌ها: شعر زیبا, شعر کوتاه, کلیم همدانی, شعر های کلیم همدانی, شعر کلاسیک
+ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 ساعت 10:45 توسط فاطمه

 

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

 

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

 

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

 

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

 

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

 

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بودخدائی

.....خواجوی کرمانی.....


برچسب‌ها: ادبیات عرفانی, خواجوی کرمانی, شعر گفتا تو از کجایی
+ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ساعت 21:14 توسط فاطمه

 

گلی از شاخه اگر می چینیم

 

 

برگ برگش نکنیم

 

 

 

و به بادش ندهیم

 

 

 

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

 

 

 

و شبی چند از آن

 

 

 

هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم

 

 

 

شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید

 

"سهراب سپهری"

 

+ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ساعت 1:59 توسط فاطمه

از چه دلتنگ شدی؟

 

دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،

 

کودک پس فردا،

 

کفتر آن هفته.

 

یک نفر دیشب مرد.....

 

و هنوز ، نان گندم خوب است.

 

و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

 

قطره ها در جریان،

 

برف بر دوش سکوت

 

و زمان روی ستون فقرات گل یاس…

 

(سهراب سپهری)


برچسب‌ها: شعر های سهراب سپهری, سهراب سپهری, شعر نو
+ چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 ساعت 21:14 توسط فاطمه

بوی باران،بوی سبزه ،بوی خاک

 

 

 

شاخه‌های شسته ،باران خورده پاک

 

 

 

 آسمان آبی و ابر سپید

 

 

 

 برگ‌های سبز بید

 

 

 

 عطر نرگس،رقص باد

 

 

 

نغمه شوق پرستوهای شاد 

 

 

 

 خلوت گرم کبوترهای مست

 

 

 

 نرم نرمک میرسد اینک بهار

 

 

 

خوش به حال روزگــار

 

 

 

 خوش به حال دانه‌ها و سبزه ها

 

 

 

 خوش به حال غنچه‌های نیمه باز

 

 

 

 خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

 

 

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

 

 

 

 ای دریغ از من اگر مستم سازد آفتاب

 

 

 

 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

 

 

 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

 

 

 

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

....فریدون مشیری....

 

 

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com
 

 

سال نو رو به همه ی دوستای عزیزم تبریک می گویم و سالی سرشار از شادی و سلامتی رو برای همتون آرزو می کنم

 

 

 

 

 

 

+ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ساعت 18:57 توسط فاطمه

از پس شیشه و دیوار استاد

سرزنش بار مرا می نگرد!

بار ها در نگهش می خوانم

بچه ها عشق گناه است گناه....

صبح امروز که اسمم را خواند

پاسخ دادم:

غایب.....!!!!

بچه ها خندیدند که جنون گشته به طفلک قالب

بچه ها هیچ نمی دانستند

که من این جا و دلم جای دگر

دل آن ها پی درس است و کتاب

دل من در پی سودای دگر...

+ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ساعت 14:51 توسط فاطمه
 



پاسخ زیبای فروغ به شعر حمید مصدق:

من به تو خندیدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.....؟؟؟!!!

 

+ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ساعت 20:15 توسط فاطمه
  

 خدایا دیدی؟؟؟...
       کلی باران فرستادی
             تا این لکه ها را از دلم بشویی
 من که گفته بودم
                  لکه نیست...
                                              زخم است...!!!


پانوشت:کاش ما آدم ها اینقدر پست نبودیم کاش می فهمیدیم عمرمان کوتاه است...خیلی کوتاه...!!!

 


برچسب‌ها: کاش, باران
+ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ساعت 19:54 توسط فاطمه

تو به من خندیدی

 

و نمی دانستی من به چه دلهره

 

ازباغچه همسایه سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

تو رفتی و اما هنوز

 

سال هاست در گوش من ارام ارام

 

خش خش گام تو تکرار کنان

 

میدهد ازارم

 

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت....؟؟؟

...حمید مصدق....

 

 


برچسب‌ها: تو به من خندیدی, حمید مصدق
+ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ساعت 16:9 توسط فاطمه

تا سحر اي شمع بر بالين من              امشب از بهر خدا بيدار باش

سايه غم ناگهان بر دل نشست         رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام اميدم بخون آغشته شد                 تيرهاي غم چنان بر دل نشست

کاندرين درياي مست زندگي              کشتي اميد من بر گل نشست

گريه و فرياد بس کن شمع من                 بر دل ريشم نمک، ديگر مپاش

قصه بيتابي دل پيش من                       بيش از اين ديگر مگو خاموش باش

جز تو ام اي مونس شب هاي تار         در جهان ، ديگر مرا ياري نماند

همدم من، مونس من، شمع من       جز توام در اين جهان غمخوار کو؟

واندرين صحراي وحشت زاي مرگ      واي بر من ، واي بر من،يار کو؟

اندرين زندان ،من امشب شمع من        دست خواهم شستن ازاين زندگي

تا که فردا همچو شيران بشکنند            ملتم زنجير هاي بندگي.....

 

  ....دکتر علی شریعتی....

 

 

 

برچسب‌ها: تا سحر ای شمع بر بالین من, شعر شمع از دکتر شریعتی
+ شنبه هفتم دی 1392 ساعت 15:47 توسط فاطمه


فروغ در ظهر ۸ دی‌ماه در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.

فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.
فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، یک پسر به نام کامیار بود.


فروغ ، پس از جدایی از شاپور، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. و آشنایی‌ فروغ با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی و هم چنین آشنایی او با ابراهیم گلستان ،نویسنده و فیلم ساز ایرانی،ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که میان سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد. فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت.

 آرزوی فروغ از زبان خودش:

آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است... من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است.


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد
+ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ساعت 22:36 توسط فاطمه

وقتی جهان 

از ریشه ی جهنم 

و آدم 

از عدم 

و سعی 

از ریشه های یأس می آید 

وقتی که یک تفاوت ساده 

در حرف 

 " کفتار"را 

به " کفتر"
 
تبدیل می کند 

باید به بی تفاوتی واژه ها 

و واژه های بی طرفی 

مثل "نان "

دل بست

" نان "را 

از هر طرف بخوانی 

" نان " است !

"قیصر امین پور"

+ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ساعت 14:32 توسط فاطمه

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،

با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
ورجزاینش جامه ای باید...

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ،

هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد .

باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.
پادشاه فصلها ،

پائیز ..

(مهدی اخوان ثالث)

پاییز،ای زیبا ترین بهار من خوش آمدی!

+ پنجشنبه نهم آبان 1392 ساعت 20:1 توسط فاطمه

یک داستان کوتاه از خودم براتون گذاشتم.دوست داشتید برید ادامه ی مطلب بخونینش!


برچسب‌ها: داستان کوتاه
ادامه مطلب
+ جمعه سوم آبان 1392 ساعت 20:24 توسط فاطمه

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه یك امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

 

وه که با این عمر های کوته و بی اعتبار

این همه قافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

ای شب هجران كه یك دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

 

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌كند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى كردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟

شهریار

+ چهارشنبه یکم آبان 1392 ساعت 19:7 توسط فاطمه