X
تبلیغات
♥♥♥وبلاگ ادبی♥♥♥

♥♥♥وبلاگ ادبی♥♥♥



 به سراغ من اگر می آیید...
            نرم و آهسته بیایید...
                                     مبادا که ترک بردارد،
                                          چینی نازک تنهایی من...!!!

+ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ساعت 12:20 توسط فاطمه

بوی باران،بوی سبزه ،بوی خاک

 

شاخه‌های شسته ،باران خورده پاک

 

 آسمان آبی و ابر سپید

 

 برگ‌های سبز بید

 

 عطر نرگس،رقص باد

 

نغمه شوق پرستوهای شاد 

 

 خلوت گرم کبوترهای مست

 

 نرم نرمک میرسد اینک بهار

 

خوش به حال روزگــار

 

 خوش به حال دانه‌ها و سبزه ها

 

 خوش به حال غنچه‌های نیمه باز

 

 خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

 

 ای دریغ از من اگر مستم سازد آفتاب

 

 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

 

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

....فریدون مشیری....

 

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

سال نو رو به همه ی دوستای عزیزم تبریک می گویم و سالی سرشار از شادی و سلامتی رو برای همتون آرزو می کنم



+ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ساعت 18:57 توسط فاطمه

از پس شیشه و دیوار استاد

سرزنش بار مرا می نگرد!

بار ها در نگهش می خوانم

بچه ها عشق گناه است گناه....

صبح امروز که اسمم را خواند

پاسخ دادم:

غایب.....!!!!

بچه ها خندیدند که جنون گشته به طفلک قالب

بچه ها هیچ نمی دانستند

که من این جا و دلم جای دگر

دل آن ها پی درس است و کتاب

دل من در پی سودای دگر...

+ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ساعت 14:51 توسط فاطمه



پاسخ زیبای فروغ به شعر حمید مصدق:

من به تو خندیدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.....؟؟؟!!!

+ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ساعت 20:15 توسط فاطمه
  

 خدایا دیدی؟؟؟...
       کلی باران فرستادی
             تا این لکه ها را از دلم بشویی
 من که گفته بودم
                  لکه نیست...
                                              زخم است...!!!


پانوشت:کاش ما آدم ها اینقدر پست نبودیم کاش می فهمیدیم عمرمان کوتاه است...خیلی کوتاه...!!!

+ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ساعت 19:54 توسط فاطمه

همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم....

چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟

فرشته ای فقط در قالب یک انسان

فقط ساده می توانم بگویم

% کارتهای روز تولد (متحرک) ،شکلکهای تولد،شکلکهای زیبا ساز تولد برای وبلاگ تولدت مبارک........% کارتهای روز تولد (متحرک) ،شکلکهای تولد،شکلکهای زیبا ساز تولد برای وبلاگ

    http://sheklakveblag.blogfa.com/ پريسا دنياي شكلك ها                                                     http://sheklakveblag.blogfa.com/ پريسا دنياي شكلك ها
                    



     امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد

و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت

   قلبها به مناسبت آمدنت خوش آمد خواهند گفت

فرشته آسمانی
% کارتهای روز تولد (متحرک) ،شکلکهای تولد،شکلکهای زیبا ساز تولد برای وبلاگ سالروز زمینی شدنت مبارک....% کارتهای روز تولد (متحرک) ،شکلکهای تولد،شکلکهای زیبا ساز تولد برای وبلاگ


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

راستی مچکرم از کادو های خوبتون..


+ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ساعت 7:31 توسط فاطمه

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من به چه دلهره

ازباغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

تو رفتی و اما هنوز

سال هاست در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد ازارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت....؟؟؟

...حمید مصدق....

+ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ساعت 16:9 توسط فاطمه


تا سحر اي شمع بر بالين من              امشب از بهر خدا بيدار باش
سايه غم ناگهان بر دل نشست         رحم کن امشب مرا غمخوار باش
کام اميدم بخون آغشته شد                 تيرهاي غم چنان بر دل نشست
کاندرين درياي مست زندگي              کشتي اميد من بر گل نشست
گريه و فرياد بس کن شمع من            بر دل ريشم نمک، ديگر مپاش
قصه بيتابي دل پيش من                   بيش از اين ديگر مگو خاموش باش
جز تو ام اي مونس شب هاي تار         در جهان ، ديگر مرا ياري نماند
همدم من، مونس من، شمع من       جز توام در اين جهان غمخوار کو؟
واندرين صحراي وحشت زاي مرگ      واي بر من ، واي بر من،يار کو؟
اندرين زندان ، امشب شمع من        دست خواهم شستن ازاين زندگي
تا که فردا همچو شيران بشکنند            ملتم زنجير هاي بندگي.....


  ....دکتر علی شریعتی....

+ شنبه هفتم دی 1392 ساعت 15:47 توسط فاطمه


فروغ در ظهر ۸ دی‌ماه در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.

فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.
فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، یک پسر به نام کامیار بود.


فروغ ، پس از جدایی از شاپور، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. و آشنایی‌ فروغ با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی و هم چنین آشنایی او با ابراهیم گلستان ،نویسنده و فیلم ساز ایرانی،ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که میان سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد. فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت.

 آرزوی فروغ از زبان خودش:

آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است... من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملاً واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت‌های علمی هنری و اجتماعی زنان است.


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد
+ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ساعت 22:36 توسط فاطمه


وقتی جهان 

از ریشه ی جهنم 

و آدم 

از عدم 

و سعی 

از ریشه های یأس می آید 

وقتی که یک تفاوت ساده 

در حرف 

 " کفتار"را 

به " کفتر"
 
تبدیل می کند 

باید به بی تفاوتی واژه ها 

و واژه های بی طرفی 

مثل "نان "

دل بست

" نان "را 

از هر طرف بخوانی 

" نان " است !

"قیصر امین پور"

+ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ساعت 14:32 توسط فاطمه

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،

با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
ورجزاینش جامه ای باید...

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ،

هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد .

باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.
پادشاه فصلها ،

پائیز ..

(مهدی اخوان ثالث)

پاییز،ای زیبا ترین بهار من خوش آمدی!

+ پنجشنبه نهم آبان 1392 ساعت 20:1 توسط فاطمه

یک داستان کوتاه از خودم براتون گذاشتم.دوست داشتید برید ادامه ی مطلب بخونینش!


برچسب‌ها: داستان کوتاه
ادامه مطلب
+ جمعه سوم آبان 1392 ساعت 20:24 توسط فاطمه

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه یك امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

 

وه که با این عمر های کوته و بی اعتبار

این همه قافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

ای شب هجران كه یك دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

 

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌كند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى كردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟

شهریار

+ چهارشنبه یکم آبان 1392 ساعت 19:7 توسط فاطمه

چایت را بنوش 

نگران فردا مباش...

از گندم زار های من و تو

تنها مشتی کاه می ماند

برای بادها....

نیما یوشیج

+ سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 ساعت 23:48 توسط فاطمه

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تورا با لهجه ی گل ها ی نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آزروهایت دعا کردم

پس یک جست وجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی ؟

نمیدانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

وبعد رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در انبوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشم هایم خیس  باران بود

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

برگرد

ببین که سر نوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و  وهم و پرسش و تردید ....

نمیدانم چرا ؟

شاید به رسم عادت پروانگی هامان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم .....

 

+ پنجشنبه هجدهم مهر 1392 ساعت 0:16 توسط فاطمه

این جا فوران زندگی

آن جا...

مرگ....

مانده ست در انتظار انسانها

 مرگ....

یک روز به دیدار شما می آیم

این نامه برای زنده ها

امضا

مرگ...

+ یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ساعت 15:43 توسط فاطمه

تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا کنون به زورقي

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره مي کشاني ام

فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه کن........

               نگاه کن....

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين برکه هاي شب شدم...!

....فروغ فرخزاد...

 

 

+ چهارشنبه ششم شهریور 1392 ساعت 19:50 توسط فاطمه

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!”
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟” با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.” پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟” پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا”
پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: “این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.”
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: “می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!” او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: “فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ”
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: “این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!”
پسر با شادی گفت: “آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!”
بعد رو به من کرد وگفت: “من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟”
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:” بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.”
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: “کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.”
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: “زن جوان دیشب از دنیا رفت.”
اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس
بود...!!!

 

+ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ساعت 12:41 توسط فاطمه


 

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!                آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند!

 شادم تصور می کنی وقتی ندانی                       لبخند های شادی و غم  فرق دارند

 برعکس می گردم طواف خانه ات را                     دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

 من با یقین کافر جهان با شک مسلمان               با این حساب اهل جهنم فرق دارند

 بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن             پروانه ها ی مرده با هم فرق دارند

...فاضل نظری...

+ شنبه نوزدهم مرداد 1392 ساعت 10:49 توسط فاطمه

نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايهء سياه سرکشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه کن...

تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به کام مي کشد

مرا به اوج مي برد

مرا به دام مي کشد

نگاه کن...

تمام آسمان من

پر از شهاب مي شود

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب مي شود

صراحي سیاه ديدگان من

به لاي لاي گرم تو

لبالب از شراب خواب مي شود

نگاه کن.....

                        تو مي دمي و آفتاب مي شود.......

                                             تو می دمی و آفتاب می شود..........!

         فروغ فرخزاد

+ جمعه یازدهم مرداد 1392 ساعت 13:49 توسط فاطمه